تبليغاتX
بامداد
معراج من تویی

بودن توست که آسمان را معنا میدهد

ستاره ها روشنی از چشمان تو دارند؛

شب انعکاس زلف توست؛

با تو ای نگار دردانه, ای بهانه هستی

من به کجا خواهم رفت..............

مرا ای رهایی دردها

به کدامین نوشکده ره بردی

که خمار وجودت, نعشه رهایی را به زنجیر میکشد؟

من آواره دیار سربدارانم؛

گمگشته شب های تنهایی؛

سائل غمگین جاده های بی انتها

ای رهایی بخش, ای ماوا

ای پگاه تنهایی ها

ای سحرگاه امید,

دیشب رویایت مرا 

به کدامین دشت, به کدامین دیار کشید؟

ای خرم تر از دشت های بینالود

ای وجودت سرشار از آینه ها

غمت عجین گشته با سرشت تنهاییم

رخ مپوش که مرا نفس از روی توست.

من درختی به آتش آغشته ام

تو سیال ترین رود این دنیایی

جاری تر از نور 

بخشنده تر از خورشید

ای همه زیبایی, دیشب رویایت مرا به کدامین دیار کشید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

آدم‌ها می‌آیند
زندگی می‌کنند
می‌میرند
و می‌روند
اما
فاجعه‌ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می‌شود
که آدمی می‌ميرد
اما
نمی‌رود
می‌ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته ‌نشین می‌شود
که تو می‌میری در حالی که زنده‌ای
و او زنده می‌شود در حالی که مرده است

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

برایت به قدری دلتنگم
که گاه یادم میرود در ناخودآگاه من
آسمانی ابری بنهفتست.
من بی تو جانی بی روحم
بدانسان که شقایق را دشت
... دردآورترین ناله بارانم من
به هنگامی که سقف شیشه ای آرزوهایم را مترنم میکند.
با این خرابه خانه ی تنهایی به کدامین مرغزار کوچ کنم؟
که تمام دنیا برای من، بی تو ویرانیست.......ویرانیست.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

حکایت من وتو؛حکایت سنگ و شیشه نیست
         حکایت یک عمرپنجره بودن و باز نشدن است.
                      حکایت هوایست که حریرباران داشت
                          ومن و تو فقط نگریستیمش؛بی آنکه لذت به مشام کشیدنش را تجربه کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

رنجی چنین شگرف را،

          مادران نیز گوشه ی گاهواره ی تنهایی شان تجربه نمیکنند.


و من گاهواره ای هستم که در تمام عمر تنهایی با تو را تجربتی تلخ نموده ام.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

کتاب خوب دوست خوب نیست،کتاب خوب بیشتر به معلم خوب شبیهه.کتاب خوب شبیه فیلم خوب یا موسیقی خوب یا یه غذای خوب نیست، کتاب خوب شبیه یه حس بی پایانه که میبرتت تا اعماق رویا،یا واقعیتو یهو بی پرده و عیان میذاره جلو چشمات. یه پیشنهاد واسه آخر تابستون:کتاب راز فال ورق مثل یه رویاس، اگه فلسفه دوست داری، اگه رمان دوست داری، اگه واقعیت در لفافه رویا حالتو سر جا میاره،اگه دوست داری با افلاطون چای بخوری و با ارسطو بحث کنی و هزار تا اگه دیگه این کتاب عالیه.نویسندش یوستین گادوره همون معلم فیلسوف نروژی که دنیای سوفیش الان تو خیلی از مدارس دنیا البته بجز ایران! تدریس میشه.این رمان مثل شعر نیست، فلسفه هم نیست، راستش را بخواهید رمان هم نیست یه جور سیر و سلوک تو دنیای شخصی گادوره.باید خوند...من که طی سه روز دوبار خوندمش هنوزم راستش نعشه گی ناب کتاب باهامه.گادور از کشوری میاد که تازه یه فاجعه رو پشت سر گذاشته برای اینکه بیشتر با این ملت آشنا بشی هم خوبه کتابو بخونی نه اینکه به حرف یه مشت منبری گوش کنی که وااسفا که در نروژ خون مسلمان ریختن.راستی میدونستی تو نروژاز جنگ جهانی دوم تا امسال فقط 9 نفر،فقط 9 نفر طی خشونت کشته شده بودند؟تقریبن معادل قربانیان فقط یک روز خشونت در تهران.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

هرکس برای خود حیاتی دارد و تقدیری؛

                              شاید بهشت و دوزخی.

کسی نباید ترحم یا ملامت روا دارد

                 که با چنین طعن باشکوهی

                                              لکنت زبان و لذت دوستت دارم را؛

                                                                     توامان دارم؛توامان دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

درگشودندبه باغ گل سرخ

                ومن دل شده را

                به سراپرده رنگین تماشا بردند.

من به

  باغ گل سرخ

     با زبان بلبل خواندم

      در سماع شب سروستان

                       دست افشاندم.

در پریخانه پر نقش هزار آینه اش

                          خویشتن را

                        به هزاران سیما دیدم.

با لب آینه

     خندیدم.

من به باغ گل سرخ

     همره قافله رنگ و نگار

                     به سفر رفتم.

از خاک به گل

رقص رنگین شکفتن را

            در چشمه نور

           مژده دادم به بهار.

من به باغ گل سرخ

         زیر آن ساقه تر

          عطر را زمزمه کردم تا صبح.

من به باغ گل سرخ

        در تمام شب سرد

        روشنایی را خواندم با آب

                                و سحر را

                                  به گل و سبزه

                                           بشارت دادم.

من خویشتن را به هزاران سیما دیدم؛

                              به هزاران سیما دیدم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |

تویی,

    تنها تویی که در شادی و غم

             بود و نبود مرا معین میکنی.


تو اگر نباشی

    سراسر مرا غمت در میبرد,

    بودنت اما سرزمین موعود من است؛

                                در این وادی یاس.


کوه اندوهش را پنهان میکند؛

                     دریا مرواریدش را؛

                          نارنج عطرش را؛

                                  ومن زخمم را 

           که دوریت سالهاست در نهادم بنهاده است.

باش.....

من شوره زار بی کسیم

                 تنها توام بارانی.

من پرنده خارزار تنهاییم

        تو شکوه نسیم بهارانی.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |


ادبيات بدون اغراق جاودانه ترين هنر بشري است، بزرگ ترين هنرمندان از ميان بزرگ ترين شعرا و نويسندگان انتخاب مي شوند و حتا هستند هنر منداني كه به واسطه ي هنر ديگري مشهور عالم هستند ولي دستي در ادبيات داشته اند، مانند لئوناردو داوينچي نقاش و پيكر تراش بزرگ ايتاليايي كه افسانه هاي ايتاليايي را كه تا آن زمان به صورت سينه به سينه نقل مي شد را به روي كاغذ آورد و ياهنرمند جاودانه ي ايراني حكيم عمر خيام نيشابوري كه در زمان حيات در علوم و نجوم شهره عالم بود ولي كيست كه رباعيات بي نظيرش را در خاطر نداشته باشد؟ در كل ادبيات هنر خالص ذهن است، براي نوشتن يك قطعه ي ادبي لازم نيست كه مانند بعضي ديگر از علوم بدني سالم داشته باشيم، فقط و فقط قريحه اي قوي و ديدي درون گرا كافي است كه تازيانه بر پشته ي اين ماديان در تب رهايي فرود بيايد و رها بشود، آن وقت است كه احساس مي كنيم لازم است قلم به دست بگيريم و كاغذ سياه بكنيم.
 
از زمان هاي بسيار دور ادبيات با افسانه و اسطوره و دين و بعدها با فلسفه و روان شناسي و در قرن جديد با علم و سياست درآميخته است و تفكيك آنها از هم گاه غير ممكن مي شود. تا سالها اديسه و ايلياد هومر كه سرشار از افسانه ها و اسطوره هاست، منشاء علم و دانستني هاي بشر بودند. انسان ها با خدايان در اين كتاب ها مي زيستند، براي آنها اجناس گران بهاء به وعديه مي بردند و قرباني نثارشان مي كردند. خدايان المپ كه خود نشان گر حالات و رفتار هاي بشري بودند، هر كدام اسطوره اي شدند براي گونه اي از انسان ها. خود پرستان نارسيس را مي پرستيدند، عشاق به اكو عشق مي ورزيدند. طرفداران قدرت هركولس را ستايش مي كردند و دوست داران حقيقت هلن پاك را دوست داشتند. هركدام از اين خدايان نمونه غلوانگيزيك رفتار از رفتار هاي بشري بودند.عشق به جاودانگي را در زئوس مي شد يافت، فريب را در آپولون، براي دنياي پس از مرگ خدايان هايدس كه نمود وحشت و زشتي بود برگزيده شد تا وحشت خود از مرگ را تعبير كنند، حسادت هاي زنانه را در رفتار و حالات آتنا ميتوان يافت و براي حسادت به زندگي پس از خود، كرونوس فرزند خوار را كه نمونه آشكار وحشت از مرگ بود را انتخاب كردند. در ايران نيز ادبيات خط سيري همانند با غربيان داشت، البته با خط نموداري نا متقارن تر نسبت به آنها. از نوشته هاي هنرمندان قبل از اسلام تا اولين هنرمند به معناي واقعي در ايران، حكيم ابوالقاسم فردوسي، ادبيات تكويني و نه تقليدي صرف از ادبيات اسطوره ها و افسانه ها بود. هركول در نمونه متعالي به رستم تبديل شد، آشيل به اسفنديار، پاريس به سياوش و حتا در جاهايي از شاهنامه خدايان هم در اين مقوله مي گنجيدند.
سير ادبيات با گسترش دين در بين ملل به مسيري به غير از اسطوره ها و افسانه ها پيوست. ادبيات صرف اسطوره اي به ادبيان صرف ديني مبدل شد. انجيل و تورات و به خصوص كتاب مقدس عهد عتيق به گونه اي در ادبيات رخنه كردند كه حتا در قرن جديد نيز هنرمنداني هستند كه مذهبي صرف مي گويند و مي سرايند. از هنرمندان اين دوره مي توان به آرن لوره لوشا‌‌‌‌ژ اشاره كرد. شكسپير به اوج رساننده ي اين دوره از ادبيات است كه با تلفيق دين و اسطوره و تاريخ جاودانه ترين نوع ادبيات را بنا نهاد و يا هنرمندان لاتين زبان كه به زبان لاتين قهرمانان تروات و انجيل را در حوادث جايگزين هركولس و زئوس مي كردند. اين خط سير هر چند به صورت پيچيده تري در ايران هم رخ داد و هنرمندان به نام ايراني در اين دوره ي رجوع به كتاب مقدس به منظر ظهور رسيدند. مولوي جاودانه شاعر ايراني، سعدي، حافظ، عطار، نظامي گنجوي و بسياري از هنرمندان ايراني كساني بودند كه كتب مقدس اسلامي را الگوي ذهني خود قرار دادند و با پر و بال دادن به افكار خود، اشعاري جاودانه سرودند.
 
با فاصله گرفتن از عصر دين گرايي ادبيات به چالش انگيزترين بخش آن تاكنون رسيد.هنرمندان سير شده از اسطوره و دين به خود انسان و افكار و حالات روحي و روياها و داشته ها و نداشته هاي او پرداختند. در بعضي به صرف روان شناسانه مانند داستايوفسكي و در بعضي تلفيقي از ادبيات گذشته  و ادبيات جديد مانند تولستوي. ادبيات جديد بدون اغراق حاصل تلاش هاي نويسندگان و شاعران فرانسوي و روسي است. نويسندگان فرانسوي مانند رومن رولان و آنادوره دو بالزاك و ويكتور هوگو و اميل زولا پايه گذاران ادبيات جديد شدند و تولستوي، داستايوفسكي، چخوف و پاسترناك آن  را به اوج رساندند، به جايي كه تاكنون هيچ نوع از انواع ادبيات نتوانسته است اين مسير را سير كند، سيري از افسانه و آسمان به زمين و انسان. در ايران نيز ابيات صائب تبريزي و بيدل دهلوي تا بخشي و نه به تمام، به مسائل دروني انسان پرداختند.
در قرن جديد ادبيات تلفيقي جاي خود را به ادبيات صرف داده است و مهمترين فرق ادبيات قرن جديد با ادبيات قرون گذشته، اضافه شدن علم و سياست به ادبيات در نوع هاي مختلف بوده است. ادبيات علمي صرف را ژول ورن بنا نهاد كه بعدها آيزاك آسيموف در ادبيات و برتراند راسل در فلسفه و تمامي فيلسوفان مكتب نيو انگلوساكسون و انديشمندان سبك فرانكفورت اعم از هربرت ماركوزه، ماكس هوركهايمر و تئودور آدورنو در بينش و تفكر آن را به نقطه ي اعلا رساندند. بعدها همين ادبيات به صرف علمي نگر به ادبيات گذشته پيوند خورد و كساني همانند گريهام و كامو را به جهانيان معرفي كرد. در ادبيات سياسي نيز هنرمنداني همانند گراهام گرين، ماريوس وارگاس يوسا، گابريل گارسيا ماركز و رومن گاري به منظر ظهور رسيدند كه يوسا به همراه كارلوس فوئنتس و بورخس و ماركز سبك آمريكاي لاتين را بنا نهادندكه تلفيقي از ادبيات اسطوره اي ، ديني و سياسي و روان شناسانه است. ادبيات جديد با سالينجر و ميلان كوندرا و البته مارگريت دوراس به نقطه ي اوج خود رسيده است.
 
بنا بر رشته درسي من، آثار تولستوي به شدت مرا به سوي خود جذب كرد، به گونه اي كه از تولستوي خوب ديدن و خوب تفسير كردن را آموختم. همان گونه كه در روان شناسي مي خوانيم رفتار تاليفي است از سه مولفه ي حركت، شناخت و عواطف. نوع نگريستن دقيق به حركات انسان ها از نقاط بارز رفتاري در تولستوي بود. استانيسلاوسكي در مورد نگرش تولستوي به محرك ها و انسان هاي دور و برش مي گويد:(( هنگامي كه تولستوي كسي را به دقت مي نگريست و بي حركت مي شد، افكارش را متمركز مي كرد و چنان بر وي نفوذ مي كرد كه گويي مي خواهد همه آن چيزهاي خوب يا بدي را كه از او پنهان شده بوده، بيرون بكشد.))
تولستوي در شناخت انسان ها نيز يد طولايي داشت و رفتارش نسبت به حركاتي كه از آنها مي ديد، از محركي به محرك ديگر تعغير داشته است، به طور مثال ماكسيم گوركي مي نويسد: ((نسبت به سولرژيتسكي نگاهي مهربانانه و زنانه داشت ولي چخوف را پدرانه و خشن دوست داشت.))
در آثار تولستوي نيز مي توان ديد خاص او نسبت به انسان ها را دريافت. به روايتي در جنگ و صلح هزار شخصيت وجود دارد كه البته من يكصد و هفتاد شخصيت كه با نبود هر كدام از آنها قصه دچار نقصان مي شود را شمرده ام. در آناكارنينا نيز با كاراكترهايي فراوان و مختلفي از نظر شخصيتي مواجه هستيم و عجيب اينجاست كه هيچ كدام از شخصيت هاي آثار تولستوي با وجود عظمتي كه در داستان ها وجود دارد، به هم شبيه نيستند و ما با شخصيت هاي متفاوت و متشخصي روبرو هستيم كه شباهتي به هم ندارند و اين خود نمونه بارز ديد متعالي و روان كاوانه ي تولستوي به انسان هاست كه به اطمينان نقص اين مهم باعث جلوگيري از نوشتن اقيانوس هاي ژرف ادبيات جهان مي شد. ديد روان كاوانه ي تولستوي به انسان هاي دور و برش و شناخت دقيق حركات آنها در يك پروسه ي دقيق و بروز عواطف آنها در داستان هايش، ما را با يك روان كاو بزرگ روبرو مي كند.
 
در جنگ و صلح شخصيت بزوخف يك شخصيت ساعي و دو وجهي است، پرنسس ناتاشا كاراكتري يك وجهي و رفتارش داراي نظريه ي رفتارهاي تقليدي از اطرافيانش است. پرنس آندره ي رفتارهاي خلاقانه انجام مي دهد و داراي شخصيتي چند وجهي است. در مورد افرادي كه داراي خلاقيت هستند مي خوانيم كه افراد خلاق علاقمند به نوآوري، پيچيدگي و اتخاذ تصميم مستقل هستند و براي آنها پديده ها و اشياء پيچيده به پديده ها و اشياء ساده ارجحيت دارد و آنها مايل اند خود تصميمي مستقل اتخاذ بكنند و از پيروي و اطاعت از ديگران تا حدي دوري مي كنند. پرنس آندره ي بالكونسكي كاملن در اين تعريف مي گنجد، كارهايي كه او در روستا انجام مي دهد و نوآوري هايي كه مي كند و شخصيت كاملن متفاوت او در جنگ و رفتارهاي خود محورانه او، همه وهمه شخصيت خلاقانه او را آشكار مي كند، حتا مرگ او هم نمونه اي از كارهاي مستقل و خود محورانه ي اوست، حمله به مكاني كه از آنجا آتش مي بارد و گلوله اي كه براي او سفير مرگ مي شود.
در كليت داستان جنگ و صلح  چهار شخصيت به طور تقريب، نبض داستان را در دست دارند. بزوخف پرنس حرامزاده ي پرنس بزوخف كبير ثروتمند ترين انسان روسيه كه ارثيه اي پر بها به او شخصيتي دروغين مي بخشد و او ندانسته با رفتارهايش آن حباب را مي تركاند. پرنس آندره ي با سيستم تربيتي كه پرنس بالكونسكي بزرگ براي او در نظر گرفته بوده داراي شخصيتي محكم شده است و اين بدون اغراق حاصل اين نوع از نظام تربيتي ناشي از آموخته هاي نظامي است كه حتا مرگ همسر نيز  روان پرنس آندره ي را از هم نمي پاشاند در صورتي كه در مورد بزوخف، با طلاق همسر ما با شخصيتي مواجه مي شويم دچار دگرگوني هاي روحي و اين خود فرق شخصيت هاي داستان با هم را به ما نشان مي دهد. در سوي ديگر ناتاشا قرار دارد، دختري كه به دوست داشتن و دوست داشته شدن معتاد است، رفتارهايش تقليدي از حركات زنان شاخص دور و برش و از همه مهمتر مادرش است. شخصيت او با شخصيت پرنسس ماريا كه ضلع چهارم داستان است،كاملن متفاوت است. پرنسس ماريا هر چند كه در مكتب تربيتي پرنس بالكونسكي بزرگ، رشد يافته ولي داراي شخصيت لطيف اما مستحكم است. او چند شكست عشقي را به سختي اما تحمل مي كند، كاري كه پرنسس ناتاشا از آن عاجز است و روح سرشار از عشق پرنسس ماريا با عشق سطحي نگر ناتاشا به انسان ها فرق دارد.
كاراكترهاي ديگر داستان همگي مكمل اين چهار شخصيت هستند و به يك نحوي با اين چهار نفر در ارتباط هستند، در كل ،كليت داستان را مربع عشاق تشكيل مي دهند و اين چهار نفر در يك دور شكست ها و پيروزي هاي عشقي در سالهاي جنگ و صلح، بلور رمان هاي زمان را شكل مي دهند. ديد خاص تولستوي به مقوله تاريخ و مذهب و به خصوص جنگ، در روابط شخصيت هاي داستان و رفتار هاي آنها كاملن ارادي و از روي قصد است. پيراندلو معتقد است: (( هر چيزي مي تواندبه خودي خود خوشايند باشد و به سبب تاثرات گوناگون ذلپذيري كه ممكن است در ما بر انگيزاند يا به سبب دريافت موزوني كه از آن چيز داشته باشيم، نيروي تصور ما آن را با تصويرهاي دلكشي مي آ‎رايد كه ما را شيفته مي سازد تا آن جا كه در يك موضوع ما چيزي را دوست مي داريم كه از خود در آن مايه گذاشته ايم، توافقي را كه ميان آن و خود برقرار مي كنيم، روحي را كه براي ما از آن موضوع سرشار مي شود و ساخته و پرداخته ي خاطره هاي ماست.))
تولستوي دقيقن به اين اصل عمل كرده است، مذهب را زيبا ديده، يا حداقل آن جوري كه خود مي خواسته ديده و يك سوم كتاب را به تبليغ عقايد مذهبي خود كه نه مذهب كاملن ارتودكس مسيحي بلكه مذهبي تلفيقي از ارتودكس و بودا و پروتستان تولستويي، صرف مي كند.تولستوي حتا تاريخ را هم آنجوري كه خود مي خواسته ديده، براي او ناپلئون نه يك محرك در تاريخ كه جزيي كوچك از تاريخ است، در جايي خواندم كه تولستوي ارزشي برابر براي ناپلئون و سگي كه او را همراهي مي كرد و اسبي كه او را سوار مي كرد، قائل است و اين نمود عيني در كتاب است. او سرداران روس را بزرگ تر و دليرتر و فرانسويان را كم جرات تر و كم ارزش تر از آن چيزي كه بوده اند، مي پندارد و در ننتيجه به قلم مي آورد و در تاريخ نه تحريف كه اعمال نظر مي كند. جنگ را آنطور كه مي پسنديده انگاشته، با تمام كشته ها و خرابي ها و مصائب. او كتاب را با خاطره اي خوش از جنگ به پايان مي برد، پيروزي روس بر قواي متحد اروپايي در نظر او ارزش اين همه سختي ها و كاستي ها و تراژدي ها را داشته است. نگاه او به جنگ نه يك نگاه روايتي بلكه نگاهي جانبدارانه نسبت به قواي روس است و البته به علت فاصله ي زماني حيات تولستوي نسبت به جنگ شايد نگاه او نه نگاهي مستقيم بلكه نگاهي غير مستقيم و حاوي تعصباتي است كه مورخان قبل از تولستوي در آن نقش داشته اند و البته غلضت اين تعصبات را تولستوي در ديگ ذهنش بيشتر قوام داده است.
 
در آناكارنينا نگاه تولستوي با مسن تر شدن، نگاهي رقيق تر و به نسبت عاشقانه تر از نگاه خشن و مردانه اي است كه در جنگ و صلح دارد. آناكارنينا به عقيده ي عده كثيري از دوست داران ادبيات بهترين رمان تولستوي و شايد بهترين رماني است كه تاكنون به صنع قلم بشري درآمده است. داستان يك عشق ممنوعه كه به جز قرباني گرفتن و يك تراژدي دردآلود چيزي در بر ندارد اما به قلم تولستوي به گونه اي نوشته شده كه كاراكترها نه مانند آثار مذهبي تمام سياه و يا تمام سفيد بلكه خاكستري نگاشته مي شوند.انسانهايي با تمام نقص ها و هوس هايشان، با تمام حس هاي بشري كه در لفافه ي دين پيچيده نشده و نمايان و آ‎شكار در بطن حوادث خود را نمايش مي دهند.
آنا گر چه خيانت كاري به خانواده و به اصول مذهبي رايج در روسيه است، اما به دليل عشق آتشين مزاجش كه البته به نظر تولستوي هم در خور تحسين است، شخصيتي دوست داشتني و مرگش در داستان يك تراژدي به تمام معناست. زني كه خانواده را به دليل عشق به يك جوان رها مي كند، با جوان مي گريزد، بچه دار مي شود( يك حرام زاده)، به روسيه برمي گردد و در يك حادثه ي تلخ جان مي سپارد. در آناكارنينا هر چند شخصيت ها به مانند جنگ و صلح از كثرت، فراوان نيستند اما قلم پخته تر تولستوي جان و روحي به كاراكتر ها بخشيده كه به اطمينان براي خواننده ملموس تر از شخصيت هاي جنگ و صلح هستند. روابط خاص در آناكارنينا از يك قاعده ي رياضي پيروي مي كند، يك مثلث كه هر سه ضلع آن به يك اندازه در كليت داستان نقش دارند اما آنا به راستي در راس اين مثلث است و دو ضلع ديگر داستان كه معشوقه ي او و خواهر شوهر او هستند، نسبت به آنا در حاشيه قرار مي گيرند. عشق آنا نسبت به عشق ناتاشاي جنگ و صلح پرداخته تر و البته آتشين تر است، او براي عشقش زندگي خود را فدا مي كند، كاري كه ناتاشا از انجام آن عاجز است. در مورد حاشيه ها نيز چون حوادث در عصر خود تولستوي رخ مي دهد و پيرمرد مجبور نيست براي شرح مكان ها و حوادث به كتب و روايات و منقولات تكيه كند و خود از آنچه به چشم ديده بهره مي برد، مسلمن اين نگاه مستقيم از نگاه غير مستقيم در جنگ و صلح، نتيجه اي بهتر به بار آورده است. در مورد نوع نگاه تولستوي به مكان ها و انسان ها بد نيست به يك خاطره از سولرژيتسكي اشاره كنيم. سولر مي گويد: (( روزي به همراه تولستوي به هنگام پيمودن خيابان تورسكايا، ناگهان چشم پيرمرد به دو سواره نظام افتاد. مس هاي زره هايشان زير آفتاب مي درخشيد و نيروي جواني شان را به رخ مي كشيدند. تولستوي به ناسزاگويي پرداخت: چه حماقت با شكوهي، انگار جانوراني هستند كه به زور چوب دستي تربيت شده اند. ولي هنگامي كه سوار نظام ها از كنار ما گذشتند، پيرمرد ايستاد و با نگاهي مهربان آنها را نگريست و با لحني ستايش آ‎ميز گفت: چه زيبا هستند، مانند رومي هاي واقعي، مگر نه لووشكا؟ چه نيرويي، چه زيبايي باشكوهي، خداي من! چه خوب است كه انسان ها جوان و زيبا باشند، چه خوب است.))
اين نشان از پختگي پيرمرد در زود قضاوت نكردن نسبت به اطرافش است، اگر چه خيلي زود واكنش نشان مي دهد اما به سرعت تعقل فوق العاده او به ياري اش آمده و حقيقت ماجرا را در مي يابد، شايد هم اين گفتار نشان از حسرتي فرو خورده در پيرمرد در آستانه ي مرگ دارد و اين عجيب است كه او حتا در داستان هايش نيز قهرمانانش را از ميان جوانان برمي گزيند و افراد مسن هر چند در بطن ماجرا هستند اما ماجرا روي طپش رفتارهاي جوانان، عشق و آرزوهايشان و واكنش هاي آنها نسبت به حوادث، صورت مي گيرد. در آناكارنينا با پديده ي خودكشي هم مواجه هستيم، در مورد خودكشي و به طور كل مرگ نظريات بسيار گوناگوني در روان شناسي و فلسفه بيان شده است. هگل در پديدار شناسي روح، در فصلي كه به ديالكتيك رابطه ي خدايان با بنده اختصاص يافته است، مي گويد: (( بنده حريف شكست خورده است كه در جانبازي تا فرجام راه نرفته و آيين خدايگان يعني پييروزي يا مرگ را پذيرفته است، او بندگي را بر مرگ رجحان نهاده و به همين جهت بازنده مانده و تن به بندگي داده است. آگاهي بنده از اين يا آن چيز و نه در اين يا آن لحظه ي زمان، بلكه از آن است كه در سراسر هستي خود بيمناك بوده است. او هراس مرگ را كه خدايگان همه هستي هاست، احساس كرده است.))
الكساندر كوژو، مفسر آثار هگل در مقدمه اي كه بر آثار فلسفي او نوشته است، جايگاه مرگ را در دستگاه انديشه ي او تا جايي بالا برد كه بنويسد: (( فلسفه ي ديالكتيك يا انسان شناختي، در تحليل نهايي، فلسفه ي مرگ است.))
پس مرگ نه براي ‎آنا كارنيناي تولستوي كه براي بزرگ ترين فيلسوفان و روان شناسان تاريخ نيز بزرگ ترين مسئله بوده است كه حتا تا به امروز نيز به گفته ي برتراند راسل و كارل پوپر بزرگ ترين فيلسوفان قرن بيستم، بزرگ ترين مسئله بشري از زمان پيدايش تاكنون بوده است. خودكشي آناكارنينا را به دو دليل مي توان تفسير كرد، به حتم خود تولستوي به علت داشتن عقايد مذهبي، شخصيت دوست داشتني داستانش را مورد عذاب الهي قرار مي دهد ولي در تفسير ديگر و روان شناسانه ي اين پديده مي توان به علل خودكشي از ديد يونگ نگريست: (( افت سطح ذهني و رواني ممكن است نتيجه ي خستگي جسمي و رواني، بيماري جسمي، هيجانات شديد و شوك باشد كه مورد اخير به خصوص آثار زيان باري بر روي اعتماد به نفس فرد دارد. افت سطح ذهني همواره تاثير محدود كننده اي بر روي كليت شخصيت دارد و سبب كاهش اعتماد به نفس فرد، روحيه ي تهور و جسارت مي شود و در نتيجه افزايش خود محوري(ego centricity ) افق رواني را محدود مي كند، در نهايت اين حالت ممكن است منجر به پيدايش شخصيتي اساسا منفي شود و در اين حالت ممكن است هر حركت منجر به انتحاري از شخصيت سر بزند.))
تولستوي ندانسته از اين اصل يونگ پيروي كرده است، آناي خسته از مسافرتي طولاني و بيمار، با هيجانات شديدي روبرو مي شود. شوهر سابق او اجازه ديدار فرزند را از او  گرفته است و از طرف جامعه و خانواده هم طرد مي شود و در آخر شوك كه به گفته ي يونگ مهمترين عامل فرو ريزش شخصيت است به او وارد مي شود و معشوقه اش با او پرخاش كرده و او را از خود مي راند. به راستي كه تولستوي ندانسته. چقدر زيبا يك اصل روان شناسي مدرن را در نوشته ي جاودانه اش جاي داده است. در جاي ديگري نيز با اين مساله مواجه هستيم و آن وقتي است كه آنا از معشوقه اش بچه دار مي شود و محبتي نسبت به دخترك در خود احساس نمي كند. مسملن باز هم تولستوي به علت ديد مذهبي اش اين كودك را طوري به تصوير كشيده است كه مهر مادري در او اثري نداشته باشد ولي در اين جا هم با يك اصل مهم روان شناسي ، قرابت هاي توليدمثل و مرگ، مواجه هستيم. ژرژ باتاي در مقاله اي مي نويسد: (( در نيمه راه، در گذر از موجودات پير به ديگر موجودات جوانتر- او معتقد است كه موجود زايا پير و موجود زاييده شده جوان است- اين فتنه هاي كثير و متعدد، اين آغارهاي نادرست، اين اتلاف توان و قدرت پر شور و سر زنده را مي بينيم. در اصل ما حقيقتن خواستار وضعيت نا ممكن هستيم كه فرجام نهايي كل ماجراست: انزوا، تهديد، درد، دهشت از نيستي؛ ولي ارضاء نمي شويم مگر به واسطه ي احساس تهوعي كه با اين وضعيت گره خورده است، احساسي چنان هولناك كه در دهشتي خاموش، ما كل ماجرا را محال تلقي مي كنيم.))
ديدي فوق العاده در اين نگاه كوتاه اما ژرف نهفته است، در كتاب هاي بسياري هم خوانده ايم به خصوص مادراني كه از تولد كودكان شان دچار وحشت شده اند و اين انزوا ،تهديد و درد و وحشت از شروع نيستي را بروز داده اند و آناكارنينا نيز نمونه اي بارز از اين گونه رفتار هاي بشري است. در كل آنا كارنينا فصل الخطاب آثار تولستوي است، در آثار ديگر تولستوي مانند آثار كوتاه و كتاب خواندني هنرچيست؟ بيشتر با نظريات روايي و برون گراي تولستوي مواجه هستيم. در آثار كوتاه تولستوي، افسانه ها و قصه هاي منقول دهقانان به صورت مكتوب درآمده است و اين مجموعه داستان هاي تولستوي را مي توان نوعي مثنوي معنوي مولانا البته در فرهنگ روس دانست. به عنوان مثال اگر قصه ي پسرخوانده با داستان مردي كه توسط حضرت موسي از خدا خواست تا زبان حيوانات را بفهمد در مثنوي معنوي مولانا مقايسه بشود، شباهت ها آشكار خواهد شد. لودويك ويتگنشتاين فيلسوف برجسته ي معاصر كه شيفته ي عرفان بود، به سال 1912 در نامه اي به برتراند راسل كه او نيز از فلاسفه ي به نام قرن بيستم ميلادي بود مي نويسد: (( داستان هاي تولستوي را كه تازه منتشر شده است خوانده ام، عالي است اگر نخوانده اي بگير و بخوان.))
داستان هاي كوتاه تولستوي سرشار از ظرايف و پندهاي اخلاقي خاص تولستوي در نهفته ي محرك هاي داستان هايش است. مردي كه از داشتن مال سير نمي شود، ترس از مرگ، روح جاودانگي و ايمان دروغين، همه در غالب داستان هايي كوتاه كه سرشار از لطافت هستند. در هنر چيست، با نوشتاري دقيق و موشكافانه از شخصيتي  مواجه هستيم كه خود از بزرگان هنر قرن هاست و اين كه بزرگترين هنرمند، هنر را تعريف كند به راستي خواندني و لذت بخش است. تولستوي در هنر چيست؟ با نوشتاري دقيق به لايه هاي زيرين لذت از هنر، متعالي ترين ساخته ي دست و فكر بشري، مي پردازد. نقاشي، معماري، ادبيات و شعر، مجسمه سازي، تئاتر و موسيقي هنرهاي شش گانه ي دوره ي حيات تولستوي كه به دقت مورد توجه اين هنرمند قرار گرفته اند و لايه هاي بسيار ظريف اين هنرها آشكار شده است و راه هاي لذت بردن از اين شش گانه هاي جادويي را به خواننده آموزش مي دهد. خود تولستوي كه به راستي هنرمند زمانه اش خوانده اند، در ادبيات و شعر، نقاشي، تئاتر، موسيقي و معماري دستي بر آتش داشته است و آثاري از خود بر جاي نهاده كه البته مرور زمان فقط ادبياتش را براي ما به جاي نهاده اما بايد بدانيم كه او شيقته ي نقاشي و معماري بود و براي تئاتر هم آثار فراواني بر جاي نهاده و از آشنايش به موسيقي فقط كافيست به آثارش رجوع كرده و فصل هايي را كه در اپرا گذشته را دوباره مرور كنيم، آنوقت است كه با قدرت جادويي او در تحليل موسيقي آشنا مي شويم. در اينجا لازم است بگوييم كه او براي هنرها احترام فوق العاده اي قائل بود، فرقي نداشت كه او مي نويسد بلكه مهم اين بود كه اين هنرها در جاهايي به هم گره مي خوردند و مثلن در جايي خود به اصرار به صحنه بردن نمايش نامه اي از خود توسط استانيسلاوسكي را گوشزد مي كند: (( سرانجام از تئاتر سخن گفتيم، براي ما دلپذير بود كه در حضور تولستوي از نخستين اجراي نمايشنامه ي( ميوه هاي دانش ) اثر او كه توسط ما در مسكو انجام شده بود، لاف بزنيم. وي در خطاب به ما چنين گفت: پيرمرد را شاد كنيد، طلسم اجراي ( نيرو هاي تاريكي ها ) را بشكنيد و آن را به صحنه بياوريد.
همگي يك صدا گفتيم: شما اجازه ي اين كار را به ما مي دهيد؟
و او پاسخ داد: من هيچ كس را از اجراي نمايش نامه هايم منع نمي كنم. ))
و فقط كافيست مناعت طبع و عشق او به هنر را با به ظاهر هنرمندان امروزي مقايسه كنيم. در پايان لازم است به اثر فوق العاده ي او كه متاسفانه به فارسي ترجمه نشده است هم اشاره اي بكنيم، كتاب( چگونه از سلطاني خود لذت ببريم ) كه شايد به دليل برخي نگاه هاي متعصبانه ي ارتودكس او اجازه ي ترجمه در ايران را نگرفته است و حسن ختام نوشته ام را چند گفتار از بزرگ ترين هنرمندان و فيلسوفان هم قرن و قرن بعد تولستوي را قرار داده ام.
استانيسلاوسكي مي گويد: (( چه خوشبختي بزرگي است زيستن در همان قرني كه تولستوي زندگي مي كند، زماني كه هيچ چيز به كام ما نبود و انسان ها در نظرمان همچون بهائم مي نمودند، خود را با اين انديشه كه در ياسناياپوليا تولستوي مي زيد، اميدوار مي كرديم و دوباره به زندگي علاقه مند مي شديم.))
ماكسيم گوركي مي گويد: (( تولستوي كلام را تمام عيار و سنجيده به كار مي برد، او به خدايان شبيه است، نه به سبائوت يا يكي از خدايان المپ، بلكه به يك خداي روسي كه بر جايگاهي از چوب نارون در زير يك درخت طلايي نشسته است.))
الكساندر ايوانوويچ كوپرين مي گويد: (( تولستوي مانند استادي است كه باغي فريبا را براي نيك بختي و شادماني تمام بشريت پرورش داده است.))
ژرژ بوردن مي گويد: (( در تاريكي دنيا، خانه ي كوچك مرد دانا در مه غليظ ناپديد است ولي از آن ميان نوري مي درخشد و اين نور، روشنايي انديشه اي بس نيرومندتر از تمام تاريكي هاست.))
من تولستوي را هومر قرن نوزدهم و بيستم مي دانم، او به جاي يونان در ياسنا ياپوليانا مي زيست  و خدايان مي آفريد. آناكارنينا بدون شك اكوست(( نارسيس شاهزاده ي خودپرستي بود كه به جز خود به هيچ كس اهميت نمي داد، روزي از روزها دختر چوپاني در بيابان نارسيس را ديد و عاشقش شد، نام آن دختر اكو بود. اكو گله را رها كرد و شبانه روز در پي نارسيس روانه شد. نارسيس به او بي محلي مي كرد و اكو به او نزديك تر مي شد تا اينكه يك روز نارسيس به اكو گفت كه اگر او را دوست دارد بايد خود را از بالاي صخره اي به پايين پرتاب بكند، اكو بدون هيچ حرفي به سوي پرتگاه دويد و خود را به پايين پرتاب كرد. نارسيس كه خيال مي كرد از شر اكو خلاص شده است به پاي رودخانه اي رفت تا صورت خود را بشويد و از آنجا بود كه خداي رودخانه ها به رودخانه ها دستور داد كه صورت كساني كه براي شستن صورت به كنار رودخانه مي آيند را نشان بدهد، نارسيس براي اولين بار صورت خود را در رودخانه ديد و فهميد كه اكو چقدر از او زيباتر و چقدر از او عاشق تر بوده است. براي جبران مكافات به پايين صخره مي رود و با صداي بلند فرياد مي زند: اكو... و روح اكو كه در كوه ها پنهان شده بوده، صدايش را براي چندين بار منعكس مي كند: اكو...اكواكو...
و از آن به بعد انعكاس صدا را اكو ناميدند و خدايان كوه ها به افتخار اكو صداي عاشقان را منعكس مي كند.))
شباهت هاي اكو به آناكارنينا اغراق نيست. شباهت هاي فراواني در آثار هومر و تولستوي هست و بدون شك نشان از آشنايي تولستوي با هومر دارد. تولستوي آفريدگار المپ جديد است در روسيه و خدايان جديد به شكل عشاق داستان هايش، خود را به ما نمايان مي كنند.
مراجع: هنر چيست؟- نوشته: لئو تولستوي ترجمه: كاوه دهگان- انتشارات امير كبير
         آناكارنينا-نوشته: لئو تولستوي- ترجمه: سروش حبيبي- انتشارات نيلوفر
         جنگ و صلح-نوشته: لئو تولستوي- ترجمه: سروش حبيبي- انتشارات نيلوفر
         بيست و سه قصه-نوشته: لئو تولستوي- ترجمه: همايون صنعتي زاده- نشر قطره
         تولستوي از دريچه ي يادها- ترجمه: شيرين دخت دقيقيان- نشر خنيا
         تولستوي- نوشته: اشتفان تسوايك- ترجمه: جهانگير افكاري- انتشارات سروش
         اساطيريونان-نوشته:راجر لنسلين گرين-ترجمه: عباس آقاجاني-انتشارات سروش
         مكتب فرانكفورت- نوشته: هربرت ماركوزه- ترجمه: حميد رضا اباذري- نشرراز
         انسان و سمبولهايش-نوشته: كارل گوستاو يونگ- ترجمه: ابوطالب صارمي-
         انتشارات امير كبير
         روان شناسي و كيمياگري- نوشته: كارل گوستاو يونگ- ترجمه: پروين فرامرزي-
         انتشارات آستان قدس رضوي
         ويژه نامه ي مرگ مجله ي ارغنون- چاپ اداره ي ارشاد اسلامي
         تاريخ نقد جديد- نوشته: رنه ولك- ترجمه: سعيد ارباب شيراني- انتشارات نيلوفر



 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت توسط پیروز شعبانی |